|
غـريـبــه آشـنــا درست حدس
زدم كه كي هستي؟؟؟ تــو خيلي پر غـروري تا فهميدي
كه يه ذره يه كم احتمال دادم كه تــو كـي باشي رفتي... يعني نرفتيا، بي سر و صدا
شدي... عيب نداره همينجوريشم قبوله يـه اومدن و رفتن بـي صـدا... . + نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن1390 11:44 توسط رضا |
تو يه وبلاگ جديد مطلب مي نويسم برا يه انسان جديد آدرسشو نميگم، يعني مستقيما نميگم اما تو خودِ همين وبلاگ هم آدرسش يه جا اومده به اميد روزي كه بياي...... كجايي پس؟؟! + نوشته شده در دوشنبه 26 دی1390 0:32 توسط رضا |
سلام و بعد شايد خداحافظ براي هميشه، شايد هميشه اي به درازاي يك عمر... اينم از شعر وداع كه فروغ گفته: مي روم خسته و افسرده و زار
سوي منگزلگه ويرانه ي
خويش به خدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه ي
خويش مي برم، تا كه در آن نقطه
ي دور شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشويش دهم از لكه ي عشق
زين همه خواهش بيجا و
تباه
مي برم تا ز تو دورش سازم ز تو، اي جلوه ي اميد محال مي برم زنده به گورش سازم
تا از اين پس نكند ياد وصال ناله مي لرزد، مي رقصد اشك
آه بگذار كه بگريزم من از تو، اي چشمه ي جوشان گناه
شايد آن به كه بپرهيزم من
به خدا غنچه ي شادي بودم دست عشق آمد و از شاخم
چيد
شعله ي آه شدم، صد افسوس
كه لبم باز به آن لب
نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست مي روم، خنده به لب خونين
دل مي روم، از دل من دست
بدار اي اميد عبث بي حاصل
فروغ- تهران- مهر ماه سال 1333 + نوشته شده در شنبه 5 شهریور1390 1:40 توسط رضا |
در كنج دلم عشق كسي لانه ندارد كس جاي در اين منزل ويرانه ندارد دل را به كف هر كه بدادم پس آورد كس طالب نگهداري ديوانه ندارد... + نوشته شده در جمعه 14 مرداد1390 1:49 توسط رضا |
هميشه عكس نازت روبرويم نگاه تو دليل جستجويم چرا بايد تمام حرف ها را بدون تو به تصويرت بگويم؟ "مريم حيدرزاده" + نوشته شده در سه شنبه 28 تیر1390 22:59 توسط رضا |
گلِ نرگس ... ميلاد منجي عالم بشريت مهدي موعود (عج) مبارك. + نوشته شده در یکشنبه 26 تیر1390 1:50 توسط رضا |
اگر از من خبر بگیری، خوب است نگیری اما، دلگیر نمی شوم ... بیایی ببینمت حرف ندارد نیایی اما، می گذرد ... بپرسی... بخواهی... بنویسی... ببینی... بمانی... بشنوی... باشی... همیشه باشی... نزدیک باشی... برای من باشی... خوب می شود، بهشت می شود، نباشی اما ... نخواهی اما ... . جهنم نمی شود . . فقط ساعت ها گاهی دیوانه ام می کنند ... شاید بیشتر از گاهی! + نوشته شده در یکشنبه 19 تیر1390 15:18 توسط رضا |
قیامت گامت و قدت قیامت، قیامت می کند این قد و و قامت + نوشته شده در سه شنبه 23 فروردین1390 14:30 توسط رضا |
چه غريب ماندي اي دل نه غمي نه غمگساري نه در انتظار ياري نه ز يار انتظاري . . . دل من چه حيف بودي كه چنين ز كار ماندي چه هنر به كار بندم كه نماند وقت كاري . . . نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر بر آرم منم آن درخت پيري كه نداشت برگ و باري . . . . . . + نوشته شده در یکشنبه 21 فروردین1390 0:21 توسط رضا |
الهی عاجز و سرگردانم! نه آنچه دارمِ، دانم، و نه آنچه دانم، دارم! "خواجه عبدا... انصاري" + نوشته شده در چهارشنبه 4 اسفند1389 17:59 توسط رضا |
وقتي مروجين مذهبي به سرزمين ما آمدند، در دست شان کتاب مقدس داشتند و ما در دست زمين هايمان را داشتيم. پنجاه سال بعد، ما در دست کتاب هاي مقدس داشتيم و آنها در دست زمين هاي ما را داشتند. " جومو کيانتا" دين بهترين وسيله براي ساکت نگه داشتن عوام است. "ناپلئون بناپارت" + نوشته شده در جمعه 24 دی1389 15:31 توسط رضا |
و يك بار ديگر ............................ و يك بار ديگر اين بار آرزويي ديگر ........................ و يك بار ديگر اين بار آرزويي ديگر به كام مرگ .................... و يك بار ديگر اين بار آرزويي ديگر به كام مرگ شتافت ...................... تا من به مرگ آرزو ها ايمان دوباره اي آورم. مُرد! شايد تظاهر مي كردم كه نمُرده شايد برا خودم زنده نگهش داشته بودم اما هرچي كه بود اينو خودم كشتم تا ........................ تا شايد راحت بشم................ شايد اينام حرفن ديگه حرف خواستين بخونين: تجربيات يک انسان شکست خورده با ارزش تر از موفقيت هاي يک انسان بي تجربه است. دلت را از شيشه بساز ولي به سنگ ها بگو دلم از فولاد است. دیروز تو بازی سرنوشت بودیم و امروز شدیم خاطره ای تو سرنوشت ... تا بوده و نبوده دنیا همین بوده. تا آخر دنیا همینه ..... اون یه دونه یوسفی هم که برگشت به کنعان اش.... استثنا بود.............. تو غمت رو بخور منتظر نباش. آنقــــدر نفس می کشم تا تمـــام شـود همه ی آن هـــوایـــــی که سراغ تو را می گیـرد... + نوشته شده در سه شنبه 14 دی1389 16:38 توسط رضا |
آهاي غريبه اي كه گفتي اسمشو بذار يادم رفته ................... اسمشو گذاشتم عشق
+ نوشته شده در شنبه 11 دی1389 17:51 توسط رضا |
+ نوشته شده در جمعه 19 آذر1389 15:7 توسط رضا |
و
چقدر زود زمان مي گذرد. + نوشته شده در جمعه 5 آذر1389 17:20 توسط رضا |
دل من از جنس شيشه ست نه مثل يه تيكه سنگه جنسش از هر چي كه باشه واسه تو بدجوري تنگه واژه هام رنگ نيازن رنگ بودن تو با من اما قسمتم به اينه كه تو هم نموني با من آدمم نه خود كوهم بي صدا و سخت و خوارا اگرم حرفي تو سينه ست آخه كو يه دونه حاشا آسمون هر چي بهم داد سرنوشتم اونو دزديد گله اي نداره اين من قسمته بدون ترديد + نوشته شده در چهارشنبه 31 شهریور1389 11:47 توسط رضا |
دل من تـنها بـود ،
+ نوشته شده در چهارشنبه 29 اردیبهشت1389 17:23 توسط رضا |
نيستش ... نمي دونم كجاس؟ ... چه مي كنه؟ ... ولي مي دونم كه ندارمش ...
هيچ وقت نخواستم كه تورو با چشمات به ياد بيارم نمي خواستم كه تورو تو گم ترين آرزوهام ببينم نمي خواستم كه بي تو به ديوارها بگم هنوز هم دوستت دارم آخه تو حول و ولاي پريشوني و تورو نداشتن، تو گير و دارِ ... اي بابا دل تو هيچ حالمون خوش اي بي مروت ديگه دلي مي مونه كه جور دل كبوتر بتپه كه با شما از جون زندگيش بگه، بگه كه هنوز زنده ست هنوز زنده ست هنوز زنده ست هنوز زنده ست ... اگه صدا، صداي منه، نفس اگه نفس تو بذار كه اون خوش غيرتاش بدونن كه دل ... دل داداشي ديگه دل نيست، ديگه دل نميشه نه ديگه اين واسه ما دل نميشه ... + نوشته شده در یکشنبه 12 اردیبهشت1389 10:52 توسط رضا |
خيلي وقته ننوشتم يعني ديگه دستم به قلم نميره ديگه نمي تونم بنويسم ديگه يادم رفته كه مي خوام چي بنويسم حرفام يادم رفته عشقم يادم رفته دوستام يادم رفتن دوستم يادم رفته دنيام يادم رفته همه ... همه چيز و همه كس يادم رفته فقط، فقط اينو يادمه كه مرگ آرزوها برا منه آره مرگ آرزوها كلبه ي منه، خونه ي منه، مرگ آخرشه اما اما مرگ آرزوها خيلي سخت تره فرق داره، آرزو ... ، آرزو ...، آرزو اگه بميره خيلي فرق داره خيلي ... مُرد ................ آرزوهام مُردن، همه شون، خودم خاكشون كردم، خودم با اين دستام با اين دستاي خاكستريم، كه دارن روز به روز سردتر ميشن، سرد و سرد و سرد ... ديگه گرمايي ندارن كه دستي رو بفشارن و با گرماي دستا به طرف مقابل دلگرمي بدن، آره سرد شدن مثل دلم كه از همه ي دنيا دلسرد شده مثل دلم كه ديگه زندگي براش ........ سخت شده .... شايد برم ..... شايد......... دلم طاقت ندارد، دراين زندان ماندن كار من نيست عشق پا به فرار گذاشته به دنبالش دويدن آسان نيست و ديگر كار من نيست من ديگر آن پاي ندارم كه به دنبال عشق شروع به دويدن كنم ديگر دل مرده ست ديگر عشقي نمانده همه چيز تنگ شده، تاريكي، سياهي، سياهي همه جا را فرا گرفته شايد هم دل همه كس را آري دل همه كس را آري ... + نوشته شده در چهارشنبه 8 اردیبهشت1389 10:53 توسط رضا |
بیر گون من ایله یار آراسیندا گیله دوشدی + نوشته شده در جمعه 20 فروردین1389 20:18 توسط رضا |
امروز اولين سالگرد شروع به كار مرگ آرزو هاست، يك سال گذشت خيلي زود زودتر از آني كه بشود فكرش را كرد،
نميدونم كه بايد يه سالگي وبلاگ رو به خودم تبريك بگم يا تسليت ولي يك سال گذشت، سالي پر از سختي هاي مختلف، سالي كه براي من يكي آسون نبود گذرش ولي بازم خدارو شكر به خاطر همه چي، خداجونم شكرت (شاعر ميگه: شكر نعمت، نعمتت افزون كند/كفر نعمت از كفت بيرون كند) پس منم شكر خدا ميكنم، اين متن زير هم يه جوري حكايت منه شايد: وقتي كه ديگر نبود، من به بودنش نيازمند شدم. وقتي كه ديگر رفت، من به انتظار آمدنش نشستم. وقتي كه ديگر نميتوانست مرا دوست بدارد، من او را دوست داشتم. وقتي كه او تمام كرد من شروع كردم ... وقتي او تمام شد ... من آغاز شدم. و چه سخت است تنها متولد شدن، مثل تنها زندگي كردن است ... مثل تنها مردن! + نوشته شده در جمعه 6 فروردین1389 13:23 توسط رضا |
سلام سال نوتون مبارک............ البته با سه روز تاخیر شرمنده همه، مسافرت بودم امروز برگشتم و وقت کردم بیام نت عکس بالایی رو مینبینین درست ۶ فروردین ۸۸ بود، اولین پستی که گذاشتم تو وبلاگ با همین عکس بود گفتم اولین مطلب امسال هم با این باشه، ولی خودمونیما از پارسال تا امسال چقدر فرق کردم من !!! بگذریم عیدتون مبارک و صد سال به این سالا و از این حرفا دیگه بقیه شم خودتون میدونین دیگه لازم نیست من بگم. تا بعد.......................................... + نوشته شده در سه شنبه 3 فروردین1389 20:20 توسط رضا |
من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم
واسه عشق بازي موجا قامتم يه بستر نرم يه عزيز دردونه بودم پيش چشم خيس موجا يه نگين سبز خالص روي انگشتر دريا تا كه يك روز تو رسيدي توي قلبم پا گذاشتي غصه هاي عاشقي رو تو وجودم جا گذاشتي زير رگبار نگاهت دلم انگار زير و رو شد براي داشتن عشقت همه جونم آرزو شد تا نفس كشيدي انگار نفسم بريد تو سينه ابر و باد و دريا گفتن حس عاشقي همينه اومدي تو سرنوشتم بي بهونه پا گذاشتي اما تا قايقي اومد از من و دلم گذشتي رفتي با قايق عشقت سوي روشني فردا من و دل اما نشستيم چشم به راهت لب دريا ديگه رو خاك وجودم نه گلي هست نه درختي لحظه هاي بي تو بودن مي گذره اما به سختي دل تنها و غريبم داره اين گوشه مي ميره ولي حتي وقت مردن باز سراغتو ميگيره مي رسه روزي كه ديگه قعر دريا ميشه خونم اما تو درياي عشقت باز يه گوشه اي مي مونم + نوشته شده در یکشنبه 16 اسفند1388 10:53 توسط رضا |
دوباره خوابشو ديدم ، من لعنتي دوباره
من هنوز عاشقم اي واي با يه قلب تيكه پاره چقده خواب ميبيني من، ديگه بسه بيا از عاشقي برگرد ديگه بسه اون تورو فراموشت كرد ديگه بسه ... + نوشته شده در شنبه 1 اسفند1388 9:48 توسط رضا |
بازم یه ترانه:
بغض گریه تو چشمهام حرفهای درد رو لبهام چه جوری باید بگم من بی تو دنیارو نمیخوام زده آتیش به وجودم غم دور از تو نشستن من که پیشمرگ تو بودم تو گرفتی من رو از من جز محبت من چه کردم؟ که شدی دشمن جونم تار و پودم رو سوزونده آتشی که کردی روشن بغض گریه تو چشمهام حرفهای درد رو لبهام چه جوری باید بگم من بی تو دنیارو نمیخوام رفتی و من، غریب و تنها بی تو مجنونم و رسوا تو بیا ای بهترینم به تو خو کرده نفسهام فاصله بین من و تو شده اندازه دنیا تو بیا ای بهترینم تو امید بده به فردام + نوشته شده در شنبه 24 بهمن1388 13:39 توسط رضا |
يه ترانه: وقتي كه بارون مي گيره دلم بهونه مي گيره به ياد شباي باروني سراغ تورو مي گيره اشك چشام جاري ميشه مثل بارون چيكه چيكه دل بهونه گير من بي تو آروم نميشه كجا رفتي اي ديوونه ندارم از تو نشوني چقده نامهربوني مگه از تو من چي خواستم به جز عشق و همزبوني نم نم بارون مي گيره خاطره ها جون ميگيره توي دل خسته من عشق تو از ياد نميره به تو گفتم اي مهربون تنهام نذار پيشم ببمون اين رسم عاشقيي نبود تنها بري تا آسمون كجا رفتي اي ديوونه حالا كه از دست دادمت مينويسم از دوست داشتنت زندگيم هر چي كه بود سپردمش به سرنوشت ندارم از تو نشوني چقده نامهربوني مگه از تو من چي خواستم به جز عشق و همزبوني مگه از تو من چي خواستم به جز عشق و همزبوني ... + نوشته شده در یکشنبه 4 بهمن1388 12:21 توسط رضا |
مرا به ياد خواهي آورد آنچنان كه باران، غبار را از سنگ قبر كهنه اي مي شويد تا نام فراموش گشته اي بدرخشد از پس سالها مرا به ياد خواهي آورد + نوشته شده در جمعه 25 دی1388 19:29 توسط رضا |
خودت باش + نوشته شده در سه شنبه 22 دی1388 12:18 توسط رضا |
آمده دوباره بهار با همه ي زيبايي هايش و من چقدر تنهايم بي رخ آن سياه وش ... كلبه اي ساختم بماند يادگار يادگار از چون مني براي آن يار كلبه ي من كلبه ي غم است دوستان نه به سان گلستان و مثنوي و بوستان كلبه ي درويشي است با كمي سخن سخن از ته جان براي آن يار كهن ... دو سه روزي من شما را مهمانم با اين كلبه و شما مهمانيد مرا پس هر دو مهمانيم و مهمان حبيب خدا در آغازين روزهاي بهار شروع مي كنم با نام خدا سلام و خوش آمد به شما دوستان آشنا و نا آشنا سلام + نوشته شده در پنجشنبه 6 فروردین1388 14:27 توسط رضا |
|